نخير . . . نشد . بالکل منتقل شدم به آدرس جديد . ولی سر می زنم بازم اينجا . عرض کردم که خونه سابقمه . دوسش دارم .
آدرس جديد :
الو٬ آخر دنيا ؟
نویسنده :
امير هوشمند ; ساعت ٢:٢٧ ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٤
فعلا يه خونه مجردی درست کردم . اينجاست . دوست داشتين ببينين . دل کندن از اينجا کمی سخته !
الو ٬ آخر دنيا ؟
نویسنده :
امير هوشمند ; ساعت ۱۱:٥٥ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤
(اين مطلب کمی تا قسمتی طولانيه . اگه خواستی نيگرش دار آفلاين بخونش)
پنجشنبه ۷ فروردين ۱۳۸۲ من اولين مطلب وبلاگم رو نوشتم (چه حادثه مهمی !) امشب و الان که ساعت ۵ صبحه يه بار تا آذر ۱۳۸۲ رو مرور کردم . بعضی تيترايی که بيشتر دوست داشتم و چند تا مطلب خاطره انگيزناکتر رو براتون جدا کردم . خودمونيم عجب عجيب بوده حال من تو بعضی روزاها . اين اوقاتی که گذشت دغدغه هام عوض شد ٬ آدمای دور و برم عوض شدن ٬ خودم کمی عوض شدم . . . . ياد باد آن روزگاران ياد باد .
تيترای برگزيده :
اوغات فراقت !!!
من امير ، ۲۴ سال دارم .
آبی دريا . . . ممنوع !
کرمها چه خوشبختند !
امام حسین و قلعه حیوانات !
اين عشق الهيست ؟
چگونه تعطيلات را بگذرانيم يا آموزش خودتعطيلات درکنی در ۵ دقيقه !!
من ، خودم و تروريستها !!
حرفهايی برای نگفتن . . .
جمال محمدی . . . . . . . تلفن !
من ، آرنولد و باقی قضايا !
به من ميگن هيچ كس !
مرهمی بود زمان . . .
قارچ می خورم پس هستم . .
پنير . . . ممنوع !
اينو وقتی نوشتم که خيلی خفن با خودم درگير بودم !
می خواهم شيشه همه باجه هايی که پولم را خورده اند ٬ خرد کنم . می خواهم صندلی تمام اتوبوسها را پاره کنم . می خواهم برگ تمام شمشادهای کوچه مان را بکنم . می خواهم لگد بزنم زير کاسه گدايی که نزديک کوچه مان بساط پهن می کند . می خواهم با سنگ فرصت عشقبازی را از گنجشکها بگيرم . می خواهم هوار بزنم . . . آنقدر که صدايم گوش همه را کر کند . می خواهم آنقدر نباشم تا همه از نبودنم سيراب شوند . می خواهم به اشکها بخندم و بر خنده ها اشک بريزم . می خواهم خدا را سر و ته بخوانم . می خواهم آنها که شعر بودن می خوانند را با فرياد از خواب بيدار کنم . می خواهم بدانم خون من سياهتر است يا لجنهای بن بست يک جوب پر از کثافت . می خواهم همه شعرهای عاشقانه را خط بزنم . می خواهم گلدان قديمی مادرم را توی شيشه تلويزيون خرد کنم . می خواهم هيچ آينه ای را سالم نبينم . می خواهم جای مشتهايم روی همه ديوارهای گچی بماند . می خواهم . . . نباشم .
اين جمله فيلسوفانه پس از يک بيدارخوابی شبانه خفن به عرصه ظهور رسيد !
من بيزارم . . . از پرواز پرنده ها که به يادم می آورد چقدر اسير قفس دنيا شده ام .
اين يه ادای دين بود به خاله !
بذارين يه موقعيت رو براتون تشريح کنم . زنم رفته بود . . . . (به دليل مسائل امنيتی حذف شد) و من نشستم ٬ يه طرفم يه تلفنه و يه طرفم يک دوجين قرص که قراره حل شه تو آب . به نظرت تلفن زدن راحت تره يا اينکه اونا رو حل کنی تو آب و بری بالا ؟ خوب من راه اول رو انتخاب کردم . زنگ زدم به رضوان و اينجوری شد که الان من هنوز زنده ام و دارم براتون می نويسم (متاسفانه !!!) ما رفتيم خونه همچين آدمی . کسی که هرگز نديده بودمش ٬ ولی بارها کمکم کرده بود . گاهی پيش مياد که شما از ترس اينکه کسی رو که باهاش از طريق اينترنت ارتباط دارين ٬ ببينين و اون چيزی نباشه که شما فکر کردين ٬ از اين کار خودداری می کنين . . . .
اينم يه جور فرافکنی بود وقتی خيلی به عشق فکر می کردم !
ده ، دوازده سال پيش بود . تقريبا 13 ساله بودم و عاشق دختر همسايه مون . يه روز تصميم گرفتيم با هم فرار كنيم و بريم دوتايي باهم زندگي كنيم . سر كوچه نرسيده باباش ديدمون ، يه پس گردني و يه لگد و جفتمون با چشاي گريون اومديم خونه . . . . چند روز پيش ديدمش . يه زن چاق كه يه پنج تا بچه بهش آويزون بودن و از اون برق هميشگي چشاش ديگه خبري نبود . . . تو دلم از باباش تشكر كردم .
يه جمله قصار ديگه از من !
اگه كثافت ارزشي هم سنگ طلا پيدا مي كرد، مسلما امكان خداداي دفع كردن از من سلب مي شد
يه داستان کوتاه از نويسنده شهير که حقشو خوردن : امير !
فکر اينکه ديگه نباشی چند روز اول بدجوری آزارم می داد . همه جا باهام بودی٬ تو خوشيها و ناخوشيها ٬ پارتيها ٬ کافی کافی شاپ رفتنها ٬ حتی بعضی از سفرها . بيرون از جهنم خونه بدون تو برام قابل تصور نبود . گاهی ازت خسته می شدم . . . ناشکری بود می دونم . حالا که نيستی قدرتو می دونم . عزيزم ٬ نمی دونم حالا با کی هستی ٬ زير پای کی افتادی و همين غمينم می کنه . برات هرجا که هستی بهترينها رو آرزو می کنم . . . و اميدوارم يه روز اگه تونستم يه دونه مثل تورو بخرم کفش خوشگل من !!!!
دو جمله عرفانی از من در حالات اشراق (اسم يه چهارراهه تو تهرانپارس) !
راز عمر دراز اينه كه كوتاهش نكني !
قسم می خورم هرگز در برابر زور تسليم نشوم . . . . . . . . مگر آنکه زورش خيلی پرزور باشه !
واسه من که خيلی نوستالوژيک و اين حرفا بود .
شاد باشيد !
نویسنده :
امير هوشمند ; ساعت ٤:۳۱ ق.ظ روز سهشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٤
۱- ديوار اتاقم برای من خيلی ارزشمنده . از دوران بلوغ که بگذريم و پوستر مارادونا و جيمز دين و اينا ٬ مدتهاست با وسواس چيزی بهش می چسبونم . آخريش دو سال پيش بود و پوستر چه گوارار و مدتها قبل از اون صفحه اول روزنامه سلام که تکونمون داد و ماجراهای کوی دانشکاه . روزنامه همشهری تاريخ سه شنبه ۱۹ مهر توی بخش ايرانشهر عکسی داشت معروف از حوادث ميدان تيان آن من چين (ميدان صلح جهانی !!) در سال ۱۹۸۹ . می دونين ميدون رو از همه طرف بسته بودن ٬ از اسلحه استفاده نمی کردن . برای کشتن مردم با تانک از روشون می گذشتند . دم دمای صبح ٬ ديگه شورش داشت می خوابيد که هفت هشت تا تانک به صف شروع کردن به رژه رفتن تو ميدون . عکسی که برداشتم تصوير مرديه که با يه زنبيل تو دست ايستاده جلوی صف تانکها . عکاس نوشته که وقتی صف تانکها رسيدن به مرد اتفاق عجيبی افتاد . همه ايستاند . شايد به احترام مردی که بدون حرفی پيامش رو به اونا رسونده بود . اون مرد رو کت بسته بردند و به احتمال زياد اعدامش کردن . کسی شايد حتی اسمش رو هم ندونه برای ثبت توی تاريخ . ولی با اين تصوير از کاری تا اين حد متهورانه توجه مردم دنيا به اتفاقاتی که توی چين می افتاد جلب شد و باقی قضايا . می دونين ٬ فکر می کنم فاصله يه انسان معمولی با يک ابرقهرمان چيزی نيست جز فاصله گرفتن يه تصميم تا عمل کردن به اون . حالا اين عکس روی ديوار اتاقمه و گاه گداری منو به فکر فرو می بره .

۲- مامان اينا نيستن . امروز موندم خونه تا فردا که ميان کارای خونه رو کرده باشم . احساس لذت بخشيه و در عين حال . . . جدا بيچاره مادرا !!
۳- مسعود بهنود رو که می شناسين . من بهنود نويسنده رو هزار بار ترجيح می دم به بهنود منتقد سياسی . کتابی ازش خوندم به نام امينه . شوک آور بود . نصف کتاب رو خوندم با اين تصور که دارم خواجه تاجدار می خونم (البته نه با پراکنده گوييهای ذبيح ا... منصوری) . ولی به آخرش که رسيدم و مخصوصا فصل آخر رو که خوندم ٬ حيرت کردم از اينکه اين داستان واقعی بوده . و افسوس خوردم از چيزی که بر اين ملک گذشته . گيرتون اومد بخونينش .
۴- پل آستر رو فراموش نکنين . نوشته هاش روياييه . مخصوصا (نخ سوزن!!) هيولا .
۵- پس از مدتها کاست اول فرزاد فروتن گيرم اومد که شعرهای احمد شاملو رو خونده بود . گوش کنين و حالشو ببرين .
شاد باشيد . زت مزيد !
نویسنده :
امير هوشمند ; ساعت ۱:۱٩ ب.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٤